آن یک دقیقه

نظر:
Nazy گفت...

That was a frightening account, Ehsan! And I hadn't yet seen the picture! I'm so glad you survived that accident, the one happening in your head in Saadat Abad, and most importantly the one from this week. I'm relieved to know that you are O.K. That's it. No more driving for you (especially with 2 fingers of one hand!). I'll have a talk with Maryam. Until then, you're walking!

Amir: گفت...

بابا عجب تجربه وحشتناکی داشتی. اگر توی یه جای درست و درمون بودین میشد کلی خسارت از شرکت ولوو گرفت بخاطر نقص ترمز. الان توی روزنامه های اینجا بحث یه پرونده در جنوب فرانسه هست که در سال 1993 دو تا بچه بخاطر ترمز بریدن یه سواری ولوو کشته شدن. الان بعد از سالها ولوو باید کلی پول به خانوادشون بده

احسان الف گفت...

کامنت از سارا موسوی که با ایمیل رسیده (این وبلاگ را با فیدخوان می‌خواند):

salam
واقعاً وحشتناک بود کاملا تونستم اون لحظه ور درک کنم چون واسه خودمم اتفاق افتاده بود دقیقا همون سال تو جریانات اردوی تحکیم در خرم آباد انصار به ماشین داشتم از پنجره بیرون نگاه می کردم که یهو بدون فکری سر دوست و خودم رو بردم پایین و سنگی چنان باشتاب به شیشه ما خورد که از اون طرف درومد خلاصه انقدر زدن که ما همه کف ماشین فقط شیشه خورده رو احساس می کردیم که روی سرمون می ریخت و ضربات لانجیکو خلاصه اینکه اونم کوتاه بود و پر صدا ولی خیلی شکش همیشه همراهم بود شاید تا نیم سال وقتی سوار ماشین بودم و ماشین ار دست انداز رد می شد تنم می لرزید و فکر می کردم باید کف ماشین بخوابم ایندرهم در ارزی دو سه روز تحمل شک لاغر شده بودم که خانوادم که نمی دونستن من چه اردویی رفتم یه جورایی شک کردن که من تو اردو چه بلایی سرم اومده
یه سوال بعد از جریان ما خبرایی شنیدیم از افتادن یه اتوبوس پر از دانشجو تو دره تو جاده شمال ، به شما مربوط می شد یا جدا بود یادمه اون روزه تبدیل به تئوری توطئه شده بود که یه نقشه بوده و می خواستن بکشنشون
مرسی

احسان الف گفت...

نازی جان ممنون. راجع به رانندگی نکردن،‌ باید فقط راه برم یا اتوبوس شهری هم می‌تونم سوار بشم؟‌

امیر جان،‌ راستش اگه می‌تونستم هم از ولوو شکایت نمی‌کردم. به نظرم اشتباه از راننده بود که تو سرازیری یکدم پاش رو ترمز بود. اگه سوار این اتوبوس بنز‌های معمول در ایران بودیم به احتمال زیاد غزل رو می‌خوندیم. دیواره و شیشه‌های این اتوبوس،‌ همونجور که تو عکس می‌بینی به بیرون ترکیدن و نیومدن تو. خیلی از قربانی‌های تصادف‌های اتوبوسی در اثر برخورد شیشه پنجره با سرشون کشته می شن. از اون گذشته اتوبوس بنزهای ایران به احتمال قوی همون اول چپ می‌شدن.

سارا جان:
پس تو هم پیه انصاریا به تنت خورده.
من چیزی از این شایعه‌ها یادم نمیاد. شاید اتوبوس دیگه‌ای بوده.

ناشناس گفت...

وای نفسم بند اومد!!!!!!!!! چقدر وحشتناک بود!
فکر کنید من به صندلیم چسبیدم و با دهان باز از وحشت دارم اتوبوس ترمز بریده رو دنبل میکنم تلفن هم با من کار داره! گمونم طرف فهمید دست به سرش کردم ...عجله داشتم برگردم ببینم شما آخرش زنده می مونید یا نه :پی
حالا کی گفته مرگ وحشتناکه ؟؟؟همون تلخیشه که مزخرفه دیگه!!!!:دی
ولی جدا از سرتون گذشت!!!! هنوز هم تو کفم من! این همه طفلکی های که تو این جاده های ایران از دست رفتن ! اینجا ی گربه پاش میره تو چاله پلیس و آمبولانس و آتش نشانی با هم میرسن! اونجا یه اتوبوس چ÷ میکنه میگن زدین سیم تلفن قطع کردین!!! آدم چی بگه آخه!!!!!!!!!!!!!!!

ناشناس گفت...

اقا عجب ماجرای تزاژیکی بودها ولی به خیر گذشته.منهم یک ماخرای مشابه دارم یادم باشه برات تعریف کنم
بایرام

ناشناس گفت...

تجربه ی فوق العاده ایه. می خواستم اینو بپرسم: آیا لذتی هم احساس کردی؟ آخه فوکو تجربه ی مشابهی رو تعریف می کنه و میگه که وقتی وسط خیابون ماشین بهش زده و اون چند دقیقه مرگ رو جلوی چشمش دیده لذتی حس کرده که بی اندازه شدیدتر و قوی تر از هر لذت دیگه ای بوده...

ناشناس گفت...

داداش احسان عجب خاطره ای نوشتی، با اون فلش بک اولش خیلی استادانه بود.
کامران

ناشناس گفت...

مخمل بانو،
این موضوع رسیدگی به حادثه دیده ها و پروسه درمانی و ایضا حقوقی در این قبیل شرایظ خودش داستانیست که به یک پست و دو پست ختم نمیشه.

بایرام خان،
کنجکاو شدم. یه سر بیا بشینیم یه چایی بخوریم برامون تعریف کن اخوی.

رویاجان،
راستش زیاد فکر کردم ولی چیزی از احساس لذت فراوان یادم نیامد. البته آدم بعد از حادثه ته ته دلش از این که چنان تجربه ای داشته احساس یک جور غرور و افتخار میکند. احتمالن به نظر مسخره میرسد ولی واقعیت دارد.
یک چیز دیگر هم این که بر خلاف انتظارم اثر درازمدت این تجربه این بود که بیشتر از مرگ بترسم. به نظرم یک ربطی به
post-traumatic stress disorder
داشته باشد.